بحران بدخشان و آزمون بقای فصیحالدین فطرت در معماری قدرت امارت اسلامی
نویسنده : شاه ولی حبیبی
یک قوماندان میان دو مدار قدرت
هر نظام سیاسی متمرکز، حتی اگر ماهیت آن نظامی-مذهبی باشد، ناگزیر بر یک شبکه از واسطههای محلی تکیه میکند تا حاکمیت خود را در حاشیههای جغرافیایی و قومیِ دور از مرکز اعمال نماید. قاری فصیحالدین فطرت، لوی درستیز اردوی امارت اسلامی، دقیقاً همین نقش را در معماری قدرت این گروه بازی میکند. او که اصلیتاش به ولسوالی وردوج ولایت بدخشان میرسد، مسیر رشد خود را نه از مدرسههای قندهار یا حلقههای نزدیک به رهبری، بلکه از دل شبکههای محلی بدخشان آغاز کرده است: امامت یک مسجد در ولسوالی جرم، و بعداً بهرهگیری از اختلاف قوماندانان محلی بر سر تقسیم منافع معادن این ولایت -بهویژه طلا و لاجورد- که به گفته منابع امنیتی نظام پیشین، در همان دوره حتی از ریاست امنیت ملی وقت پیسه عملیاتی هم دریافت میکرده است. این پیشینه، او را از همان آغاز در جایگاه یک «کارگزار محلی» شکل داد، نه یک ایدئولوگ مرکزنشین؛ ترکیبی که پس از سال ۲۰۱۹ او را به یکی از جدیترین چهرههای نظامی طالبان در شمالشرق و پس از سقوط نظام جمهوریت، به مسئول اصلی فتح بدخشان و بخشهایی از تخار بدل کرد.
نکتهیی که اهمیت این پرونده را دوچند میسازد، جایگاه قومی فطرت است. او یکی از انگشتشمار قوماندانان تاجیک تباری است که به بلندترین رتبهی نظامی امارت -لوی درستیزی اردو- رسیده، در حالی که معماری تصمیمگیری این گروه همچنان حول محور حلقه قندهاری-پشتون به رهبری ملا هبتالله آخندزاده متمرکز است. این وضعیت، فطرت را در یک موقعیت متناقض قرار میدهد: از یکسو، تسلط او بر شبکههای محلی بدخشان، وی را برای رهبری امارت به یک ابزار غیرقابلجاگزین در مهار شمالشرق بدل کرده؛ از سوی دیگر، همین پایگاه قدرت مستقلِ محلی و هویت قومی متفاوتش، او را در نظر حلقه مرکزی به یک عنصر بالقوه مشکوک تبدیل میکند. این کشمکش میان «کارآیی کارکردی» و «بیباوری ساختاری» چوکاتی است که باید تحولات اخیر بدخشان از دریچهی آن خوانده شود.
زمینهی تاریخی: چرا بدخشان همیشه یک استثنا بوده
برای فهم درست بحران کنونی، باید یک گام به عقب برگشت. بدخشان، برخلاف بسیاری از ولایتهای جنوبی و شرقی افغانستان، هیچگاه به معنای واقعی کلمه زیر سیطرهی کامل ایدئولوژیک امارت قرار نگرفته است. این ولایت با ترکیب قومی عمدتاً تاجیک، پیشینهی مقاومت در برابر طالبان دورهی اول، و اقتصاد سیاسیِ متکی بر استخراج غیررسمی معادن، همواره یک منطقهی «فتحشده اما ادغامنشده» باقی مانده است. فتح بدخشان توسط طالبان در سال ۲۰۲۱ بیشتر محصول فروپاشی سریع دستگاه امنیتی نظام پیشین بود تا نفوذ ایدئولوژیک عمیق این گروه در میان مردم محل. همین خلای مشروعیت بود که فطرت -بهعنوان یک فرزند همان خاک- توانست آن را پر کند؛ او نهتنها یک قوماندان نظامی، بلکه یک میانجی فرهنگی میان امارتِ قندهاری و جامعهی محلی تاجیک بدخشان بود.
اما همین کارکرد میانجیگرانه، به مرور زمان دو پیامد متضاد داشت: از یکسو به فطرت اجازه داد پایگاه قدرت شخصی و شبکهی وفاداران محلی بسازد که فراتر از یک قوماندان معمولی امارت عمل میکرد؛ از سوی دیگر، همین استقلال عمل، در بلندمدت زمینهی بدگمانی رهبری مرکزی را نیز فراهم آورد. تجربهی نشان میدهد که در ساختارهای شبهفئودالی مانند امارت طالبان، قوماندانان محلیِ بیش از حد موفق، دیر یا زود یا باید کاملاً در دستگاه مرکزی ادغام شوند، یا در معرض تضعیف تدریجی قرار بگیرند. فطرت اکنون دقیقاً در همین نقطهی تحول ایستاده است.
بُعد اقتصادی: نقشی که کمتر به آن پرداخته میشود
یکی از لایههای کمتر بررسیشدهی این بحران، اقتصاد سیاسیِ معادن بدخشان است. این ولایت یکی از منابع اصلی درآمد غیررسمی برای شبکههای محلی طالبان -و بهویژه برای قوماندانان مانند فطرت و جمعهخان فاتح- به شمار میرود. اختلاف بر سر کنترل معادن طلای درواز، که در نهایت به خلعسلاح فاتح انجامید، تنها نمونهی آشکارشدهی یک کشمکش عمیقتر بر سر منابع مالی است که در پشت پرده جریان دارد. کابل، که در سالهای اخیر تلاش کرده درآمد معادن را از طریق قراردادهای رسمی و شرکتهای وابسته به مرکز کانالیزه کند، عملاً با شبکهی غیررسمی قوماندانان محلی بدخشان در رقابت است.
از این زاویه، فشار فزاینده بر فطرت را میتوان نه فقط یک کشمکش سیاسی-قومی، بلکه بخشی از یک تلاش گستردهتر برای تمرکز کنترل بر منابع اقتصادی حاشیهیی کشور نیز خواند. اگر رهبری قندهار بتواند کنترل مستقیمتری بر معادن بدخشان به دست آورد، انگیزهی حفظ فطرت بهعنوان واسطهی محلی نیز به مرور کاهش خواهد یافت -زیرا بخش قابلتوجهی از ارزش عملیاتی او، دقیقاً همین نقش واسطهگری اقتصادی بوده است.
بُعد بیرونی: نگاه بازیگران منطقهیی
نباید از یاد برد که بیثباتی بدخشان در خلای بینالمللی رخ نمیدهد. این ولایت به دلیل همسایگی با تاجیکستان و نزدیکی به راهروی واخان، همواره در کانون توجه استخبارات منطقهیی بوده است. ادعای فطرت مبنی بر «دخالت استخبارات خارجی» در ناآرامیهای یفتل -هرچند فاقد شواهد مستقل- بازتاب یک نگرانی واقعی در میان رهبری امارت است: احتمال اینکه گروههای مسلح مخالف طالبان، از حمایت لوجستیکی یا سیاسی بازیگران بیرونی برخوردار باشند. این فرضیه، حتی اگر اثباتناشده باقی بماند، در محاسبات داخلی امارت وزن دارد؛ چرا که هرگونه نفوذ خارجی به یک منطقهی مرزی حساس، فشار بر قوماندان مسئول آن منطقه را افزایش میدهد، صرفنظر از اینکه خود او در بروز ناآرامی مقصر باشد یا نه.
دو خوانش رقیب از معنای این بحران
فرضیهی تضعیف گامبهگام
نخستین خوانش، این تحولات را نشانهیی از افول نزدیک جایگاه فطرت میداند. استدلال مرکزی این است که در نظامهای حکومتداری متمرکز و بیباور به هویتهای محلی -که امارت طالبان نمونهی بارز آن است- بیثباتی امنیتی در قلمروی که یک قوماندان مسئولیت مستقیم آن را بر شانه دارد، معمولاً نه بهمثابه بدشانسی، بلکه بهمثابه شاهدی بر ناکارآیی شخصی تعبیر میشود. زمانیکه این بیثباتی در «آدرس اصلی» خودِ قوماندان رخ میدهد و حتا به حریم شخصیاش هم نفوذ میکند، اثر تخریبی آن بر اعتبارش دوچند است، چون مشروعیت او تا اندازهی زیادی متکی بر همین ادعای تسلط بلامنازع بر بدخشان بوده است.
باید به این نکته نیز افزود که برطرفی مستقیم نزدیکانش توسط رهبری مرکزی -و نی توسط خودش- یک الگوی آشنا است: در بسیاری از نظامهای پاتریمونیال، تضعیف یک زیرشبکهی قدرت معمولاً پیشدرآمد کنارگذاشتن گامبهگامِ رأس آن شبکه میباشد. از این زاویه، آنچه در بدخشان جریان دارد را میتوان بخشی از یک روند گستردهتر حاشیهرانی قوماندانان غیرپشتون در ساختار امارت دانست؛ روندی که پیشتر نیز در قالب رقابت فطرت با قوماندانانی چون شمسالدین (که به گفتهی نزدیکانش برخلاف فطرت «خصلت سرکشی» ندارد و ازینرو نزد رهبری قندهار و حقانی محبوبتر است) دیده شده بود.
مؤید دیگر این فرضیه، الگوی زمانی رویدادها است. اگر برطرفی نزدیکانش، محدودسازی سفرهایش، انکار عمومیِ اختلاف با فاتح، و اکنون حمله بر خانهاش را در یک توالی زمانی کنار هم بگذاریم، تصویری از یک روند فزایندهی تنگتر شدن حلقهی اطراف او پدیدار میشود؛ روندی که هر مرحلهاش شاید بهتنهایی کوچک به نظر برسد، اما در مجموع یک مسیر یکطرفه را ترسیم میکند.
فرضیهی تداوم وابستگی ساختاری
خوانش رقیب، اما، بر این نکته پافشاری میکند که همین رویدادها را میشود درست در جهت مخالف نیز تفسیر کرد. در هر یک ازین چهار بحران -از اعتراضات دهقانان کوکنار گرفته تا فروپاشی موقت یفتل و بحران درواز- این خودِ فطرت است که بهعنوان تنها گزینهی معتبر برای مدیریت میدانی به صحنه فراخوانده میشود، نه یک بدیل از حلقهی مرکزی. این وابستگی مکرر رهبری امارت به شخص او، بهجای آنکه نشانهی ضعف باشد، میتواند درست بازتاب نبود یک بدیل قابلاعتماد برای ادارهی شبکههای پیچیدهی قومی و اقتصادی در شمالشرق افغانستان باشد -سرمایهیی که به آسانی به یک قوماندان غیربومی انتقالپذیر نیست.
از همین زاویه، آنچه در نگاه اول «تضعیف» به نظر میرسد، شاید صرف بازتعریف مرزهای صلاحیت او در چوکات یک چانهزنی درونی باشد، نه حذف کامل او از معادله. حفظ سمت رسمیاش بهعنوان لوی درستیز اردو، و انکار علنی و پی هم او از وجود هرگونه اختلاف با رهبری یا قوماندانان محلی، میتواند هم بازتاب واقعیت باشد و هم یک تاکتیک آگاهانه برای جلوگیری از تشدید تصور شگاف در بدنهی امارت -امری که در نظامهای اقتدارگرا برای مدیریت رقابتهای درونی امر متعارفی است.
از جانب دیگر، باید در نظر داشت که ریشهی بخش قابلملاحظهیی از ناآرامیهای اخیر، فراتر از عملکرد شخص فطرت میرود. مخالفان مسلح امارت -از جبههی مقاومت ملی گرفته تا جبههی آزادی افغانستان و اکنون سپاهیان میهن- از همان نخستین ماههای تسلط این گروه توانایی محدود اما پایدارِ خود را در انجام عملیات چریکی حفظ کردهاند. بنا برین، افزایش این نوع حملات در بدخشان را میتوان بخشی از یک روند ساختاری و سراسری در برابر حاکمیت امارت شمرد، نه لزوماً شکست منحصر به قوماندان منطقهیی آن. اگر همین سطح ناآرامی در ولایتی رخ میداد که یک قوماندان دیگر مسئول آن بود، بعید نیست واکنش رهبری مشابه میبود -که این خود نشان میدهد بخشی از بحران، ساختاری است نه شخصی.
سناریوهای محتمل پیشرو
با در نظرداشت هر دو خوانش، میتوان سه مسیر محتمل را برای آیندهی نزدیک ترسیم کرد. نخست، سناریوی «تداوم مشروط»: فطرت در سمت خود باقی میماند، اما با صلاحیت رفتهرفته محدودتر، در حالیکه رهبری بهآرامی شبکههای موازی (مانند والی و قوماندانان تازهگماشتهشده) را در بدخشان تقویت میکند تا وابستگی به او کاهش یابد. دوم، سناریوی «ارتقای نمایشی و تضعیف واقعی»: احتمال دارد فطرت در ظاهر به سمت بلندتری در کابل منتقل شود -اقدامی که در نگاه اول ارتقا جلوه میکند، اما در عمل او را از پایگاه قدرت محلیاش در بدخشان جدا میسازد. سوم، سناریوی «بحران باز»: اگر ناآرامیهای امنیتی در بدخشان تشدید شود و فطرت نتواند آنها را مهار کند، احتمال یک برخورد قاطعتر و حتی برکناری آشکار او نیز از قلمرو امکان خارج نیست، هرچند تا کنون هیچ نشانهیی از آمادهگی رهبری برای چنین گام رادیکالی دیده نشده است.
جمعبندی
آنچه از مجموع این شواهد بهدست میآید، تصویری چندلایه و بدون قطعیت است. فطرت اکنون همزمان در سه جبهه گیر مانده: در میدان، باید امنیت زادگاه خود را در برابر گروههای مسلحی تضمین کند که اکنون برای نخستینبار توانستهاند حتا به حریم شخصیاش هم نفوذ کنند؛ در اقتصاد، باید موقعیت خود را در شبکهی درآمدهای معدنی حفظ کند که بهتدریج هدف تمرکزگرایی کابل قرار میگیرد؛ و در دستگاه سیاسی، باید باور رهبری قندهار را در فضایی نگاه دارد که رقابت قومی و تمرکزگرایی روزافزون بهگونهی طبیعی قوماندانان محلیِ دارای پایگاه قدرت مستقل را زیر بدگمانی میبرد.
با آن هم، تا لحظهی نگارش این نوشته، هیچ نشانهی رسمی یا تأییدشدهیی از برطرفی، تنزل رتبه، یا کنارگذاشتن فطرت از سمت فعلیاش دیده نمیشود. الگوی رفتاری امارت در برخورد با بحرانهای اخیر -فراخواندن پیهم او برای مدیریت میدانی هر بحران، از یفتل تا درواز- بیشتر با فرضیهی «وابستگی کارکردی تداومیافته» همخوانی دارد تا فرضیهی «افول قطعی». آنچه را میشود با اطمینان بیشتر گفت این است که موقعیت او دیگر یک اقتدار بلامنازع و جاافتاده نیست، بلکه به یک تعادل شکننده و مشروط بدل شده که هر بحران تازه، یا در جهت تحکیم یا در جهت فرسایش بیشتر آن، وزنهی تازهیی میافزاید. داوری نهایی دربارهی سرنوشت سیاسی او، بیشتر از آنکه به رویدادهای این چند روز وابسته باشد، به این بستگی دارد که آیا او میتواند در ماههای پیشرو ثابت سازد که هزینهی کنارگذاشتنش برای رهبری امارت، بیشتر از هزینهی تحمل استقلال نسبی اوست یا نی؛ پرسشی که پاسخ آن را نه تحلیلگران در کابل یا بیرون از کشور، بلکه توازن قدرت در همان کوچهپسکوچههای بدخشان و اتاقهای بستهی قندهار رقم خواهد زد.
نویسنده : شاه ولی حبیبی | آژانس خبری صدای پامیر













