توافقات خاموش، بحران های بلند مدت. آینده مبهم امنیت در افغانستان
عبدالله قادری
تحولات اخیر پیرامون مذاکرات میان طالبان و پاکستان در استانبول را باید در بستر یک تغییر عمیق تر در معادلات امنیتی منطقه تحلیل کرد. جایی که افغانستان طالبان دیگر صرفاً یک بحران داخلی نیست، بلکه به گرهای درهم تنیده از رقابت های امنیتی، بازی های نیابتی و تلاش برای باز تعریف نظم منطقه ای تبدیل شده است، در این میان، نقش تحریک طالبان پاکستان و همچنین تهدید رو به رشد داعش باعث شده تا تعامل میان کابل و اسلام آباد از سطح تنش های مرزی فراتر رفته و به یک مسئله راهبردی تبدیل شود، مذاکرات اخیر نه نشانه حل بحران، بلکه بازتابی از تلاش بازیگران برای مدیریت یک بی ثباتی مزمن است که همچنان آینده افغانستان و امنیت منطقه را در وضعیت ابهام نگه داشته است.
این یک نقطه تلاقی سه بحران هم زمان است: بحران مشروعیت طالبان، بحران امنیت داخلی پاکستان و رقابت بازیگران منطقه ای بر سر مدیریت بی ثباتی کنترل شده در افغانستان. پاکستان در وضعیت فعلی با یک پارادوکس جدی روبهروست. گروهی که زمانی ابزار عمق استراتژیکش بود، یعنی تحریک طالبان پاکستان، اکنون به تهدید مستقیم حاکمیتش تبدیل شده و حملات در خیبرپختونخوا و بلوچستان عملاً نشان داده که سیاست مدیریت نیابتی جهاد گرایی از کنترل خارج شده، در نتیجه اسلام آباد تلاش میکند هزینه امنیتی را به کابل منتقل کند و طالبان را به عنوان یک دولت مسئول وادار به مهار تی تی پی کند.
در طرف مقابل، طالبان با یک بازی دوگانه حرکت میکند: از یکسو نمی خواهد درگیر جنگ مستقیم با تی تی پی شود چون هم پیوند ایدئولوژیک و قبیلهای دارد و هم خطر شکاف داخلی در ساختار خود را میبیند، از سوی دیگر نیازمند کاهش فشار منطقهای و کسب حداقلی از مشروعیت بینالمللی است، بنابراین پذیرش توافق اولیه بیشتر یک مانور زمانخریدن است تا تغییر واقعی رفتار.
ورود موضوع داعش به مذاکرات هم بسیار معنادار است چون طالبان تلاش میکند تهدید داعش را برجسته کند تا خود را بهعنوان کم هزینه ترین گزینه نظم به منطقه و حتی غرب معرفی کند، یعنی پیام غیرمستقیم این است که اگر طالبان تضعیف شود، خلأ قدرت توسط داعش پر خواهد شد. این همان منطق امنیتی است که پیشتر در خاورمیانه هم استفاده شده. مشروعیت از مسیر ترس از بدتر ساخته میشود. نکته کلیدی اینجاست که توافق احتمالی اگر شامل برچسب تروریستی زدن طالبان به تی تی پی باشد، یک تغییر گفتمانی مهم است، اما اجرای آن تقریباً با موانع ساختاری مواجه است، چون طالبان نه ظرفیت نهادی لازم برای کنترل کامل مرزها را دارد و نه انسجام درونی برای برخورد با شبکههای همسو.
از زاویه ژئوپولیتیک، انتخاب استانبول به عنوان محل مذاکرات هم بیدلیل نیست، ترکیه در حال تثبیت نقش خود به عنوان میانجی کم هزینه و قابل قبول برای بازیگران متعارض منطقه است، جایی که نه حساسیت ایران را برمی انگیزد، نه فشار مستقیم غرب را دارد و نه مثل دوحه به طور کامل در مدار آمریکا تعریف میشود. در سطح عمیقتر، این مذاکرات نشان می دهد که افغانستان وارد فاز مدیریت بیرونی امنیت شده، یعنی سرنوشت امنیتی آن بیشتر در تعاملات منطقه ای تعریف می شود تا در داخل، و طالبان عملاً از یک بازیگر ایدئولوژیک به یک بازیگر ناگزیر در نظم امنیتی منطقه در حال تبدیل شدن است.
بنابراين، این توافق اگر هم امضا شود، در کوتاه مدت بیشتر به کاهش تنش لفظی و کنترل نسبی مرز کمک میکند، اما در میان مدت احتمال شکست یا فرسایش آن بالاست چون ریشه بحران، یعنی هم پوشانی شبکه های جهادی، ضعف دولت سازی در افغانستان و استفاده ابزاری پاکستان از گروه های غیر دولتی، همچنان دست نخورده باقی مانده است.
در افق کلان، این گونه توافق ها اگر بر بستر تغییر واقعی در رفتار بازیگران شکل نگیرد، صرفاً به تثبیت یک نظم شکننده و موقتی منجر می شود که در آن نا امنی مهار نمی شود، فقط جا به جا میشود. تجربه منطقه نشان داده هر زمان که دولت ها بهجای حل ریشه ای بحران ها به مدیریت تاکتیکی گروه های مسلح روی آوردهاند، نتیجه نهایی نه ثبات، بلکه پیچیده تر شدن شبکه تهدیدات بوده است، در چنین شرایطی آینده امنیتی افغانستان و پیرامون آن بیش از هر چیز به این وابسته است که آیا بازیگران اصلی حاضرند از منطق استفاده ابزاری ازم نیروهای غیر دولتی عبور کنند یا همچنان در همان چرخه فرسایشی باقی می مانند، چرخهای که در آن توافق ها کوتاه عمرند اما پیامدهای بی ثباتی بلند مدت و انباشته میشود.













