داوری تاریخ در کارنامه و آزمون رهبری/ سخنی با رهبران و فعالان جمعیت اسلامی افغانستان
علیاکبر رستگار
جنابان استاد عطامحمد نور و آقای صلاحالدین ربانی!
این نوشته، نه از سر خصومت، که از سر دغدغه و مسئولیت قلمی نگاشته شده است؛ قلم کسی که اگرچه امروز در حاشیهٔ تشکیلات شما هم قرار ندارد، اما خود را همچنان همسایهٔ فکری و همنشین تاریخی جمعیت اسلامی میداند و درد این خانه را درد خویش میشمارد.
مرگ اندوهبار نوحیالله ناجی بیگزاد، تنها ضایعهای برای خانوادهٔ او نبود؛ این حادثه، پرسشی بزرگ را پیش روی رهبری حزب نیز قرار داد. از همین رو، این یادداشت نه برای ملامت اشخاص، بلکه برای نقد یک شیوهٔ رهبری و یادآوری مسئولیتی نوشته شده است که در قبال همهٔ جوانان، نخبگان و سرمایههای انسانی این حزب بر دوش شما و دیگر رهبران قرار دارد.
اگر در این سطور، سخنی تلخ میآید، تلخی آن از واقعیت است، نه از نیت نویسنده. امید آن است که این نوشته، به جای آنکه پاسخ احساسی برانگیزد، تأملی صادقانه در کارنامهٔ گذشته و مسئولیت آینده را موجب شود؛ زیرا نقدی که از دلسوزی برخیزد، اگر شنیده شود، میتواند آغاز برخی اصلاحات باشد.
جنابان آقای صلاحالدین ربانی و استاد عطامحمد نور!
این نامه را نه رقیبی سیاسی برای شما مینویسد و نه دشمنی در کمین نام، موقف و جایگاهتان؛ نویسندهٔ آن، یکی از کنارهنشینان امروز، اما دلسوزان دیروز و امروز جمعیت اسلامی است؛ کسی که هنوز این حزب را خانهای میداند که هر ترک بر دیوارش، دل او را نیز میآزارد.
از همین رو، این سطور را نه برای آزردن شما، بلکه برای بیدار کردن وجدانی مینویسم که گمان میکنم هنوز در پسِ غوغای سیاست و کشاکش قدرت زنده است.
باور دارم که این مقدمه، از نظر ادبی و سیاسی، شما را بهعنوان خوانندهٔ اصلی، برای ورود به متن اصلی آماده میکند و در عین حال، نشان میدهد که به قول معروف: «این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار…»
چکیدهٔ اخلاقی
با شنیدن سانحهٔ درگذشت جانگداز مرحوم ناجی بیگزاد، یکی از صاحبنامترین جوانان فکری در جمعیت اسلامی افغانستان (شاخهٔ آقای صلاحالدین ربانی)، مایل شدم متنی متکی بر نقد و بررسی انفعال سیاسی جمعیت اسلامی افغانستان و پایین آمدن رکن کفایت این حزب در رهبری سازههای تشکیلاتی، ظرفیتهای فکری، مردم، جامعه و ساختار مدیریتی خویش بنویسم.
یادآوری، نه داوری!
نخست، برای حفظ حرمت و مرتبت شخصیتی و انسانی رهبران درجهیک در شاخهها و جناحهای حزب جمعیت اسلامی، پیشاپیش اعلام بیغرضی میکنم؛ اما نقد روشنگرانه و روشنفکرانه در حوزهٔ جامعهشناسی سیاسی و فلسفهٔ سیاسی را مزرعهٔ باورهای فکری خویش دانسته و این متن را خطاب به همهٔ اعضای محترم جمعیت، رهبران مدعی، اعضا، کادرها، فعالان و جوانان آن حزب ترتیب دادهام.
بهتر است از زبان صرفاً احساسی فاصله بگیرم و بر رابطهٔ میان مرگ یک سرمایهٔ انسانی و بحران رهبری و مدیریت سیاسی تمرکز کنم. باور دارم که بسیارند کسانی که همین هدف را پیش از من در دل داشتهاند یا حتی در قالب اعتراض، آن را نگاشتهاند. میدانم که این شیوه، در روش نقد و سنجش ارزشی یک متن، هم اثرگذارتر است و هم اعتبار نوشته را حفظ میکند.
چند نکتهٔ مهم
- میان آنچه واقعیتِ قابل اثبات است و آنچه تحلیل یا برداشت سیاسی من و همانندان من است، بهناگزیر تفکیک قائل هستم. عباراتی مانند «به باور بسیاری از اعضا و ناظران…» یا «از دید شماری از منتقدان…» بیانگر همین رویکرد است.
- این نقد متوجه ساختار و عملکرد این سازمان سیاسی است، نه اشخاص از منظر عقده یا عقیده. شخصیت افراد تنها از منظر نقش و مسئولیت سیاسی مورد توجه قرار میگیرد.
مرگ ناجی بیگزاد؛ تراژدی یک جوان یا شکست مدیریت سیاسی در پرورش سرمایههای انسانی؟
مقدمه
استاد عطامحمد نور، در این نقد و سنجش، نه در مقام یک رهبر حزبی، بلکه در جایگاه یک فرمانده و کاکهمردی از دیار شیرخدا و شیرمردان خدا، مخاطب این یادداشت است.
ایشان را در قلمرو سیاسی نیز کارهای بسیاری ناتمام، انجامنیافته یا به اشتباه انجامشده در کارنامه است. هم جناب ایشان و هم آقای صلاحالدین ربانی، برای رهبری جمعیت اسلامی، چندان آمادگی کامل و ویژگیهای لازم را نداشتهاند. البته این بدان معنا نیست که نمیتوانند؛ بلکه اراده و نیت لازم برای مردمداری و صاحبداری حزب در آنان شکل نگرفته است.
یکی فرمانده توانای جنگ است، اما کماراده در ساماندهی وضعیت مردم و سیاست؛ دیگری نیز یارای کار بزرگ سیاسی را ندارد، هرچند از نظر شخصیتی فردی شجاع و جسور است.
رویدادی که رهبری جمعیت را به آزمون گرفته است
مرگ آقای ناجی بیگزاد تنها یک حادثهٔ تلخ در یکی از معادن طلای بدخشان نبود؛ این رویداد میتواند نمادی از سرنوشت نسل جوانی باشد که سالها توان، اندیشه و انرژی خود را در راه فعالیت سیاسی صرف کردند، اما در نهایت، به دلیل نبود فرصت، حمایت و برنامه، برای تأمین معیشت به کارهایی روی آوردند که نه تخصص آن را داشتند و نه امنیت آن تضمینشده بود.
شاملو از «غم نان اگر بگذارد» سخن گفته بود؛ تعبیری که بهخوبی نشان میدهد چگونه دغدغهٔ معیشت، انسان را از آرمانها و استعدادهایش دور میکند.
سرنوشت تلخ ناجی بیگزاد نیز یادآور همین واقعیت است؛ جوانی که میتوانست در عرصهٔ سیاست و اندیشه نقشآفرین باشد، اما غم نان او را به اعماق معدنی ناپایدار و ناامن کشاند.
بر این اساس، در پیامهای تسلیت و دیدگاههای منتشرشده، بارها از سرزنش رهبران جمعیت و بیتوجهی آنان به حمایت از استعدادهای برجستهٔ این حزب سخن گفته شده است.
حال باید دید حق با کیست؛ با مرحوم نوحیالله ناجی بیگزاد و نسل او یا با رهبران شاخهها و جناحهای گوناگون جمعیت اسلامی؟
۱. از دست رفتن سرمایهٔ انسانی
احزاب سیاسی تنها با ساختمان، نام و تاریخ زنده نمیمانند؛ سرمایهٔ اصلی آنها انسانهای آگاه، تحصیلکرده و باانگیزهاند. هنگامی که چنین نیروهایی نتوانند حداقل امنیت معیشتی یا جایگاهی متناسب با توانایی خود پیدا کنند، حزب در حقیقت مهمترین سرمایهٔ خود را از دست میدهد.
۲. مسئولیت اخلاقی و سیاسی رهبران
اگرچه هیچ رهبر حزبی را نمیتوان مستقیماً مسئول حادثهٔ فروریختن معدن دانست، اما میتوان این پرسش را مطرح کرد که آیا شاخههای مختلف این حزب توانستهاند برای نیروهای وفادار، متخصص و فعال خود افق روشنی از مشارکت، رشد و حمایت فراهم کنند؟
این مسئولیتی سیاسی و اخلاقی است که نمیتوان از آن چشم پوشید.
۳. فرسایش ناشی از رقابتهای درونحزبی
سالها اختلاف میان جناحهای مختلف، از جمله جریانهای نزدیک به آقایان صلاحالدین ربانی و عطامحمد نور، بخش بزرگی از انرژی حزب را صرف رقابتهای داخلی کرده است.
منتقدان معتقدند این کشمکشها باعث شده توجه به سازماندهی، تربیت کادرهای جوان و حفظ نیروهای متخصص به حاشیه رانده شود. اگر این نقد درست باشد، پیامد آن تنها ضعف تشکیلاتی نیست، بلکه از دست رفتن امید نسل جوان نیز هست.
۴. وقتی سیاست، معیشت را فراموش میکند
جوانی که روزی در جلسات سیاسی از آیندهٔ حزب دفاع میکرد، سرانجام برای تأمین نان خانواده به اعماق معدن میرود؛ معدنی که نه محل تخصص او بود و نه آرزویش.
این فاصله میان آرمان سیاسی و واقعیت اقتصادی، پرسشی جدی دربارهٔ کارآمدی احزاب و مسئولیت آنها در قبال نیروهای خود ایجاد میکند.
نتیجهگیری
مرگ ناجی بیگزاد نباید تنها به یک پیام تسلیت محدود شود. اگر این حادثه نتواند رهبران را به بازنگری در شیوهٔ مدیریت، نحوهٔ تعامل با نسل جوان و پایان دادن به رقابتهای فرسایشی وادارد، بیم آن میرود که جوانان دیگری نیز، پس از سالها فعالیت سیاسی، ناچار شوند برای تأمین معاش به مشاغل پرخطر پناه ببرند و جامعه بار دیگر یکی از سرمایههای انسانی خود را از دست بدهد.
در پایان، پرسش اصلی این است که آیا احزاب سیاسی خود را تنها وارث گذشته میدانند یا مسئول ساختن آینده نیز هستند؟
اگر پاسخ، مسئولیت نسبت به آینده است، آن آینده بدون حفظ، حمایت و میدان دادن به جوانان آگاه و متعهد شکل نخواهد گرفت.
مرگ ناجی بیگزاد؛ وقتی سکوت رهبران، تلختر از پیامد یک فاجعه است
مرگ جانسوز نوحیالله ناجی بیگزاد، جوان آگاه، بااستعداد و وفادار به آرمانهای حزب جمعیت اسلامی، تنها یک حادثه در اعماق معدن طلای بدخشان نبود؛ این مرگ، آینهای بود که چهرهٔ رهبری امروز جمعیت اسلامی را نیز به نمایش گذاشت؛ رهبریای که در آزمون مسئولیت، بار دیگر خاموش ماند.
جوانی که سالها با باور و فداکاری از حزب دفاع کرد، در بحران انشعاب نیز پایگاه مبارزاتی خود را رها نکرد و برای حفظ شیرازهٔ وحدت و آیندهٔ آن قلم زد، اندیشید و ایستاد؛ اما همهٔ این تلاشها درخور توجه قرار نگرفت و او، به دلیل ضعف در ارکان رهبری و نبود صداقت و ارزشباوری در میان متصدیان این حزب، سرانجام نه در میدان سیاست، بلکه زیر آوار سنگ و خاک جان سپرد.
علیاکبر رستگار | آژانس خبری صدای پامیر













