گزارش خروج آمریکا از افغانستان: آیا واشنگتن شکست ۲۰ ساله خود را می پذیرد؟
سردبیر آژانس خبری صدای پامیر
تحلیل راهبردی
اگر قرار باشد گزارش نهایی آمریکا درباره خروج از افغانستان، پس از بررسی میلیون ها سند و مصاحبه با مقامهای نظامی و غیرنظامی منتشر شود، پرسش اصلی این است که چرا قدرتمندترین ارتش جهان، پس از بیست سال حضور نظامی، صرف میلیاردها دالر و ساختن نهادی که قرار بود جایگزین حاکمیت طالبان شود، سرانجام در برابر همان گروهی شکست خورد که برای سرنگونی آن وارد افغانستان شده بود؟ اگر پاسخ این پرسش به اختلافات جو بایدن و دونالد ترامپ، اشتباهات وزارت دفاع، ضعف سازمانهای اطلاعاتی یا آشفتگی تخلیه فرودگاه کابل محدود شود، گزارش هر اندازه هم که قطور باشد، هنوز از توضیح اصل ماجرا فاصله دارد.
آمریکا ممکن است در این گزارش ثابت کند که چه کسی در آخرین مرحله تصمیم نادرست گرفت، اما مسئله بزرگتر این است که چرا سیاستگذاران این کشور طی دو دهه نتوانستند بفهمند دولتی که ساختهاند تا چه اندازه به حمایت خارجی وابسته است، ارتشی که آموزش دادهاند چرا توان ایستادن بدون پشتیبانی آمریکا را ندارد و حکومتی که میلیاردها دالر برای تقویت آن هزینه شده، چگونه در فاصلهای کوتاه فرو می پاشد. خروج آمریکا از افغانستان یک عملیات نظامی بود، اما شکست آن را نمیتوان صرفاً با معیارهای نظامی سنجید؛ این شکست، اعتبار سیاسی واشنگتن، توانایی آن در ارزیابی واقعیتهای کشورهای دیگر و ادعای آن درباره بازسازی دولتها را زیر سؤال برد.
مسئولیت این شکست را نمیتوان تنها بر دوش دولت بایدن گذاشت، هرچند تصمیمهای دولت او در مرحله نهایی خروج، نحوه اجرای تخلیه و مدیریت فروپاشی کابل باید با دقت بررسی شود. دونالد ترامپ با امضای توافق دوحه در سال ۲۰۲۰، مسیر خروج نیروهای آمریکایی را هموار کرد و دولت افغانستان را در موقعیتی قرار داد که طالبان بهعنوان طرف اصلی مذاکره با واشنگتن به رسمیت شناخته شد، در حالی که حکومت کابل در تعیین سرنوشت خود نقش تعیینکنندهای نداشت. دولت بایدن نیز با وجود فرصت بازنگری در شیوه اجرای خروج، نتوانست پیامدهای فروپاشی سریع دولت افغانستان را مهار کند.
بنابراین، اگر گزارش نهایی بخواهد همه تقصیرها را متوجه بایدن کند، در واقع بخشی از تاریخ را برجسته و بخش دیگری را پنهان کرده است؛ اگر هم مسئولیت را میان دو حزب تقسیم کند، هنوز یک پرسش اساسی باقی میماند: چرا سیاست افغانستان در واشنگتن، با وجود تغییر رئیس جمهور، تغییر دولت و جابهجایی مقامهای نظامی، همچنان بر همان فرضهای نادرست استوار ماند؟ مشکل آمریکا تنها در این نبود که زمان خروج را اشتباه انتخاب کرد؛ مشکل این بود که سالها به راهبردی ادامه داد که هزینههای آن از توان سیاسی و اقتصادی افغانستان فراتر رفته بود و موفقیتش را با شاخص هایی می سنجید که لزوماً واقعیت جامعه افغانستان را نشان نمی دادند.
شمار نیروهای آموزشدیده، تجهیزات نظامی، ساختمانهای دولتی، حجم کمکهای مالی و تعداد عملیاتها میتوانست در گزارشهای رسمی نشانه پیشرفت باشد، اما هیچ یک بهتنهایی نشان نمیداد که دولت افغانستان تا چه اندازه از اعتماد عمومی برخوردار است، فرماندهان ارتش چه میزان انگیزه برای جنگیدن دارند، شبکههای قدرت محلی چگونه رفتار میکنند و نظام سیاسی در غیاب حمایت خارجی تا چه اندازه دوام می آورد. واشنگتن بهجای آنکه وابستگی ساختاری حکومت افغانستان به نیروهای خارجی را به عنوان یک خطر اساسی بپذیرد، سالها با تزریق پول، تجهیزات و نیروی نظامی تلاش کرد ضعفهای آن را جبران کند. نتیجه این شد که بخشی از ساختار دولت به حضور آمریکا عادت کرد و خروج پشتیبانی خارجی، ضعفهایی را آشکار ساخت که مدتها زیر پوشش کمکهای بینالمللی پنهان مانده بودند.
ارتشی که برای دفاع از کشور ساخته شده بود، بهشدت به پشتیبانی هوایی، نگهداری تجهیزات، اطلاعات و امکانات لجستیکی آمریکا وابسته ماند؛ دولتی که قرار بود مستقل عمل کند، بدون حمایت خارجی با بحران جدی روبهرو شد؛ و دستگاه سیاسی که باید در لحظه خطر جامعه را بسیج میکرد، نتوانست انسجام لازم را حفظ کند. این واقعیت، مسئولیت را از دوش رهبران افغانستان بر نمی دارد. فساد، رقابتهای سیاسی، ضعف مدیریت، اختلافات درون حکومت و فاصله میان رهبران و مردم در فروپاشی جمهوری نقش داشتند، اما آمریکا نمیتواند پس از بیست سال مداخله، خود را صرفاً ناظری بر اشتباهات دیگران معرفی کند. واشنگتن در انتخاب متحدان، طراحی نهادها، تأمین مالی حکومت، آموزش نیروهای امنیتی و تعیین جهت اصلی جنگ سهم مستقیم داشت؛ بنابراین، هنگامی که این ساختار فروپاشید، مسئولیت آمریکا نیز بخشی جداییناپذیر از این شکست بود.
قدرتی که در تصمیم گیریهای اصلی نقش دارد، نمی تواند هنگام شکست همه مسئولیت را به گردن شرکای ضعیفتر خود بیندازد. از همینجا باید به یکی از مهم ترین محورهای گزارش احتمالی رسید: شکست اطلاعاتی آمریکا. اگر سازمانهای اطلاعاتی این کشور نتوانستند سرعت پیشروی طالبان، وضعیت واقعی ارتش افغانستان و میزان شکنندگی حکومت اشرف غنی را درست ارزیابی کنند، باید پرسید این حجم عظیم اطلاعات، شبکه گسترده منابع، حضور طولانی نظامی و هزینههای کلان اطلاعاتی چه نتیجهای داشت؟ آیا اطلاعات کافی وجود نداشت یا اطلاعات موجود با تصورات سیاسی مقامهای آمریکایی سازگار نبود؟ این دو وضعیت تفاوت اساسی دارند.
گاهی دستگاه اطلاعاتی واقعیت را نمی بیند. گاهی واقعیت را میبیند، اما تصمیم گیرندگان حاضر نیستند پیامدهای آن را بپذیرند. گزارش نهایی، اگر بخواهد ارزش تاریخی داشته باشد، باید روشن کند که هشدارهای مربوط به ضعف حکومت افغانستان چگونه ارزیابی شدند، چه کسانی درباره دوام ارتش و دولت خوشبینی بیش از اندازه داشتند و آیا تصمیمهای سیاسی بر ارزیابیهای حرفهای سایه انداخته بود یا نه. انتشار فهرستی از اشتباهات و معرفی چند مقام بهعنوان مسئولان ناکامی کافی نیست؛ باید مشخص شود چه سازوکاری باعث شد خطاهای تکرارشونده برای سالها ادامه پیدا کنند و چرا دستگاهی با چنین امکاناتی نتوانست میان تصویری که از افغانستان در واشنگتن ساخته شده بود و واقعیتی که در کابل و ولایتها جریان داشت، فاصله را تشخیص دهد.
مسئله دیگر، سرنوشت میلیاردها دالر هزینه شده در افغانستان است. این پولها قرار بود امنیت، حکومت داری، توسعه و ثبات ایجاد کنند، اما پایان حضور آمریکا نشان داد که هزینهکردن منابع مالی، بدون شناخت جامعه و بدون ساختن نهادهای مستقل و پاسخگو، تضمینی برای ایجاد ثبات نیست. آمریکا میتواند در گزارش خود از فساد مقامهای افغان، سوءمدیریت دولت و ناکارآمدی نهادهای محلی سخن بگوید، اما باید توضیح دهد چرا پس از سالها شناخت این مشکلات، کمکهایش نتوانست آنها را مهار کند و چرا ساختاری که با منابع خارجی اداره میشد، همچنان تا این اندازه شکننده باقی ماند.
اگر واشنگتن از فساد خبر داشت، چرا سازوکارهای نظارتی مؤثر ایجاد نکرد؟ اگر از وابستگی ارتش افغانستان آگاه بود، چرا برنامهای قابل اجرا برای کاهش این وابستگی نداشت؟ اگر میدانست حکومت از ضعف مشروعیت و اختلافات داخلی رنج میبرد، چرا حمایت سیاسی و مالی خود را به اصلاحات واقعی و پاسخگویی گره نزد؟ این پرسشها نشان میدهد که شکست افغانستان صرفاً نتیجه عملکرد ضعیف متحدان آمریکا نبود؛ خود سیاست آمریکا نیز در باز تولید بخشی از همین ضعفها سهم داشت. واشنگتن سالها از ساختن افغانستانی باثبات سخن گفت، اما در عمل، اولویت های امنیتی و سیاسی خود را در بسیاری از مقاطع بر نیازهای بلندمدت جامعه افغانستان مقدم دانست.
هنگامی که هزینه ادامه جنگ از نظر سیاسی برای آمریکا سنگین شد، خروج به اولویت تبدیل شد و سرنوشت ساختاری که طی بیست سال به حضور آمریکا وابسته شده بود، در چارچوب همین تصمیم تعیین شد. این همان تناقضی است که هر بررسی جدی باید به آن بپردازد: آمریکا میخواست دولتی مستقل بسازد، اما آن دولت بدون حمایت آمریکا دوام نیاورد؛ می خواست نیروهای امنیتی توان دفاع از کشور را داشته باشند، اما خروج پشتیبانی خارجی به فروپاشی سریع آنها کمک کرد؛ می خواست نظم سیاسی تازهای ایجاد کند، اما در پایان نتوانست مانع بازگشت طالبان به قدرت شود.
در چنین شرایطی، تمرکز بر آشفتگی فرودگاه کابل یا تصمیمهای چند هفته آخر، هرچند ضروری است، نباید به راهی برای فرار از بررسی شکست بیست ساله تبدیل شود. تصاویر فرودگاه کابل در آگست ۲۰۲۱ به نماد این شکست بدل شدند، اما آن تصاویر آغاز بحران نبودند؛ لحظهای بودند که نتیجه سال ها تصمیمگیری و محاسبه نادرست در برابر چشم جهان آشکار شد. مسئله فقط خروج آشفته یا سقوط یک پایتخت نبود. مسئله این بود که قدرتی با ادعای برتری نظامی و اطلاعاتی، پس از دو دهه حضور نتوانست شرایط پایان مأموریت خود را به شکلی مدیریت کند که دست کم از فروپاشی شتابان متحدانش جلوگیری شود.
از سوی دیگر، هر گزارشی درباره افغانستان که تنها به سرنوشت دولت جمهوری و ارتش این کشور بپردازد، بخش انسانی شکست را نادیده گرفته است. میلیونها شهروند افغانستان در نتیجه تغییر نظام سیاسی، محدودیت های گسترده، بحران اقتصادی، مهاجرت و از دست رفتن فرصتهای آموزشی و شغلی با پیامدهای مستقیم این تحولات روبهرو شدند. خانوادههایی که به وعدههای آینده بهتر دل بسته بودند، جوانانی که با نیروهای امنیتی یا نهادهای دولتی همکاری کرده بودند و زنانی که در فضای پس از ۲۰۰۱ به آموزش و کار دست یافته بودند، هزینه تصمیمهایی را پرداختند که در بسیاری از موارد نقشی در اتخاذ آن ها نداشتند.
البته مسئولیت وضعیت کنونی افغانستان بر عهده همه بازیگران، از جمله طالبان و رهبران سیاسی داخلی، نیز قرار دارد؛ اما این واقعیت مسئولیت آمریکا را کاهش نمی دهد. واشنگتن نمی تواند پس از سالها حضور و ادعای حمایت از حقوق و آزادیها، پیامدهای تصمیم خود را صرفاً مسئله داخلی افغانستان بداند. اگر گزارش نهایی درباره خروج، هیچ ارزیابی روشنی از تعهدات سیاسی آمریکا در برابر همکاران افغان، نحوه تخلیه افراد در معرض خطر و سرنوشت وعدههای دادهشده ارائه نکند، بخش مهمی از مسئولیت اخلاقی این کشور همچنان بیپاسخ خواهد ماند. در حوزه امنیتی نیز باید از قضاوت های ساده انگارانه پرهیز کرد.
بازگشت طالبان به قدرت، پایان جنگ میان حکومت جمهوری و این گروه را رقم زد، اما به خودی خود به معنای حل همه تهدیدهای امنیتی افغانستان و منطقه نبود. فعالیت داعش خراسان، وضعیت گروههای مسلح، روابط طالبان با بازیگران منطقهای و نگرانی کشورهای همسایه از استفاده شدن خاک افغانستان علیه آن ها، همگی نیازمند ارزیابی جداگانهاند. آمریکا ممکن است در گزارش خود بر تهدیدهای تروریستی پس از خروج تأکید کند و از این طریق استدلال کند که حضور نظامی باید ادامه می یافت یا ظرفیت های اطلاعاتی بیشتری حفظ می شد.
اما چنین استدلالی بدون پاسخ به این پرسش کامل نیست که آیا بیست سال حضور نظامی توانست تهدیدها را بهطور پایدار از میان ببرد و آیا ادامه همان راهبرد، بدون تغییر اساسی، نتیجه متفاوتی به همراه داشت؟ نمی توان هر تهدیدی را که پس از خروج ظهور یا گسترش یافته است، صرفاً به خروج نسبت داد. همان گونه که نمیتوان از پایان حضور نظامی نتیجه گرفت که همه مشکلات امنیتی حل شدهاند. ارزیابی درست باید مشخص کند کدام تهدیدها پیش از خروج وجود داشتند، کدام تحولات پس از آن رخ دادند و سیاستهای آمریکا در ایجاد، مهار یا تشدید هرکدام چه نقشی داشتند.
همین دقت درباره توافق دوحه نیز ضروری است. این توافق را نمی توان تنها یک سند برای خروج نیروها دانست؛ توافقی بود که معادلات سیاسی و نظامی افغانستان را تغییر داد و بر محاسبات طرفهای درگیر اثر گذاشت. بررسی مسئولیت دولت ترامپ باید روشن کند که واشنگتن هنگام مذاکره با طالبان چه جایگاهی برای دولت افغانستان در نظر گرفت، چه تضمینهایی دریافت کرد و تا چه اندازه پیامدهای توافق برای توازن قدرت داخلی افغانستان را سنجید.
در مقابل، بررسی دولت بایدن باید نشان دهد که پس از آغاز کار، چه گزینههایی برای تغییر مسیر یا مدیریت بهتر خروج در اختیار داشت، کدام گزینهها را بررسی کرد و چرا تصمیم نهایی به شکلی اجرا شد که تصاویر و پیامدهای آن به نماد شکست آمریکا تبدیل شد. تقسیم مسئولیت میان دو دولت، زمانی معنا دارد که تصمیمها و پیامدهای هرکدام جداگانه بررسی شوند؛ نه آنکه رقابت حزبی واشنگتن جای تحلیل راهبردی را بگیرد.
اینجاست که رسانهها نیز با یک آزمون جدی روبهرو می شوند. اگر گزارش نهایی منتشر شود، طبیعی است که جناحهای سیاسی آمریکا تلاش کنند از آن برای اثبات ناکامی رقیب خود استفاده کنند. رسانههای نزدیک به جمهوری خواهان ممکن است بر تصمیمهای بایدن تمرکز کنند و رسانههای منتقد ترامپ بر توافق دوحه و آغاز روند خروج انگشت بگذارند. اما برای افغانستان، پرسش مهمتر از پیروزی تبلیغاتی هر حزب این است که آیا سیاست خارجی آمریکا واقعاً از این تجربه درس گرفته است یا نه.
اگر نتیجه گزارش صرفاً برکناری چند مقام، تغییر چند دستورالعمل یا متهمکردن دولت پیشین باشد، احتمال تکرار همان خطاها در کشوری دیگر همچنان وجود دارد. شکست افغانستان زمانی به یک درس راهبردی تبدیل میشود که آمریکا بپذیرد قدرت نظامی نمی تواند به تنهایی مشروعیت سیاسی تولید کند، کمک مالی نمی تواند جای نهادهای پاسخ گو را بگیرد و اطلاعات گسترده بدون شناخت اجتماعی و اراده برای پذیرش واقعیت، مانع تصمیمهای اشتباه نمی شود.
واشنگتن باید روشن کند که چرا پس از بیست سال، توانایی ارزیابی مستقل از وضعیت افغانستان را از دست داد یا نتوانست ارزیابی های خود را به تصمیم های مناسب تبدیل کند؛ چرا خروج به جای آنکه بر پایه سنجش واقع بینانه توان دولت و ارتش افغانستان تنظیم شود، با فروپاشی سریع ساختارهای مورد حمایت آمریکا همراه شد و چرا هزینه اصلی این ناکامی را مردمی پرداختند که اختیار تعیین سیاستهای واشنگتن را نداشتند.
در نهایت، گزارش نهایی آمریکا هر اندازه هم که جزئیات تازه درباره مکالمات محرمانه، هشدارهای نظامی، اختلافات پشت پرده یا تصمیمهای ساعات پایانی پیش از سقوط کابل فاش کند، ارزش واقعی آن به میزان صداقتش در پاسخگویی بستگی دارد.
اگر گزارش فقط نشان دهد که چه کسی در آخرین روزها اشتباه کرد، تاریخ را به یک پرونده اداری تقلیل داده است؛ اگر نشان دهد چگونه دو دولت پیاپی، دستگاههای نظامی و اطلاعاتی و ساختار سیاست خارجی آمریکا در شکلگیری و مدیریت این شکست نقش داشتند، میتواند به فهم عمیق تری از ماجرا کمک کند. با این حال، حتی یک گزارش جامع نیز به تنهایی مسئولیت سیاسی را ادا نمی کند؛ پاسخگویی زمانی معنا دارد که یافتهها منتشر شوند، تناقضها توضیح داده شوند و مقام های مسئول نتوانند پشت محرمانگی اسناد یا رقابت حزبی پنهان شوند.
آمریکا ممکن است در روایت رسمی خود تلاش کند شکست افغانستان را به چند تصمیم اشتباه، چند ارزیابی نادرست یا عملکرد یک دولت نسبت دهد، اما واقعیت بزرگ تر از آن است که با تغییر مقصران از حافظه عمومی پاک شود. طالبان به قدرت بازگشت، جمهوری افغانستان فروپاشید و اعتبار راهبردی آمریکا آسیب دید؛ این سه واقعیت در کنار هم نشان می دهند که مسئله تنها چگونگی خروج نبود، بلکه ناکامی در ساختن نظمی بود که بتواند پس از خروج نیروهای خارجی به حیات خود ادامه دهد.
مهم ترین معیار قضاوت درباره این گزارش آن است که آیا واشنگتن حاضر است شکست راهبرد خود را بپذیرد یا بار دیگر با معرفی چند مقصر، از پاسخگویی درباره بیست سال سیاست گذاری در افغانستان عبور خواهد کرد. اگر قرار باشد از این تجربه نتیجهای گرفته شود، باید روشن باشد که هیچ قدرتی نمی تواند برای کشوری دیگر آیندهای پایدار بسازد، در حالی که وابستگی آن کشور به همان قدرت را حفظ کرده و سپس هنگام تغییر محاسبات خود، پیامدهای این وابستگی را نادیده بگیرد. افغانستان برای آمریکا یک مأموریت طولانی بود؛ برای مردم افغانستان، این مأموریت بخشی از زندگی، امنیت، آینده و سرنوشت یک نسل را شکل داد.
همین تفاوت میان هزینهای که تصمیمگیرندگان آمریکایی پرداختند و بهایی که مردم افغانستان تحمل کردند، دلیل اصلی آن است که گزارش خروج نباید به ابزاری برای تسویهحساب حزبی تبدیل شود. آزمون واقعی واشنگتن نه انتشار میلیونها سند، بلکه پذیرش مسئولیتی است که از دل همان اسناد بیرون می آید.
نویسنده: سردبیر آژانس خبری صدای پامیر













