خاطره یک خبرنگار روایت ژورنالیستی و ادبی یک شب و یک ملاقات غیرمنتظره
وقتی احمد مسعود به میز بانوان آمد
راستش را بخواهید، من آن شب اصلاً انتظار دیدن احمد مسعود را نداشتم. نه قرار ملاقاتی در میان بود، نه مصاحبهای، نه برنامهای که در آن قرار باشد یک خبرنگار روبهروی یک رهبر سیاسی بنشیند و پرسشهایش را یکییکی بیرون بکشد. من برای چنین دیداری حتی خودم را آماده نکرده بودم.
دوشنبه، پایتخت جمهوری تاجیکستان، میزبان جمعی از افغانستانیها بود؛ جمعی نزدیک به پنجاه تن، از دیاسپورای افغانستان، که هرکدام نامی، خاطرهای و داستانی با خود داشتند. در آن مجلس، وزیر و معین پیشین، فرماندهان، ارکان دولتهای پیشین افغانستان، استادان دانشگاه، نویسندگان، روشنفکران و شماری از چهرههای شناختهشده حضور داشتند. مجلسی سنگین بود؛ سنگین از آدمها و سنگینتر از خاطرههای یک سرزمین.
در میان آن همه مرد، ما فقط چهار زن بودیم:
نسرین گروس، شگوفه لعلزاد، سندخت کابلی و من.
چهار زن با چهار روایت، چهار خاطره و شاید چهار نوع اندوه که هرکدام سالها با خود حمل کرده بودیم. من در گوشهای از مجلس نشسته بودم و اصلاً تصور نمیکردم آن شب، نام «احمد مسعود» به این نزدیکی با من گره بخورد.
احمد مسعود برای من، پیش از آن شب، بیشتریک نام بود؛ نام جوانی که ناگهان درمیانه ی یکی از تلخ ترین فصلهای افغانستان، در جغرافیای جنگ و مقاومت و مهاجرت ظاهرشده بود. جوانی که پدرش، احمدشاه مسعود، پیش از آنکه برای بسیاری از نسل ما فقط یک شخصیت تاریخی شود، برای نسلی از افغانستان یک خاطره ی زنده بود.
اما احمد مسعود را از نزدیک ندیده بودم. تصورش را هم نمیکردم. او را بیشتر درقاب عکسها، در سخنرانی ها، در خبرها و درمیان روایتهای سیاسی دیده بودم؛ رهبر جوانی سرگردان میان کشورها و شهرها، وارث نامی بزرگ و میراثی سنگین، و فرزند مردی که اخلاق و منش او هنوز برای بسیاری از مردم افغانستان زنده است.
آن شب اما قرار بود چیزی کاملاً متفاوت اتفاق بیفتد.
ناگهان احمد مسعود وارد جمع شد.
نگاه ها به سوی او برگشت.
طبیعی بود. حضور او در چنین جمعی نمیتوانست عادی باشد.
اما آنچه بعد اتفاق افتاد، برای من از خود حضورش عجیبتر بود.
او نگاهی به جمع انداخت، تبسمی کرد و با همان لحن ساده و خودمانی گفت:
من در میز بانوان مینشینم؛ شما بزرگان دین و دولت، مردم و ملت و غایب و حاضر میدان، در کنار ما جاهای خویش را اختیار بفرمایید.
همین.
نه تشریفاتی بود، نه ژست سیاسی داشت، نه فاصلهای میان «رهبر» و «مهمان» ساخت.
و بعد، ما چهار زن را به نشستن دعوت کرد.
من هنوز بهدرستی نمیدانستم چه اتفاقی افتاده است.
احمد مسعود آمده بود و میز بانوان را انتخاب کرده بود.
نشستیم.
و شاید از همان لحظه بود که چیزی در فضای مجلس تغییرکرد.
سخنها دیگر شبیه سخنهای یک نشست رسمی نبودند. کسی قرار نبود از پشت تریبون چیزی بگوید و دیگری پاسخ دهد. اینجا نه میز مصاحبه بود، نه اتاق مذاکره، نه کنفرانس سیاسی.
نخست جمعیت سنگین و یک مهمان خانه بود،
دیالوگ بسیار صمیمانه، نقد و پردازش خودمانی، شکوه و شکایت، قصه و حکایت بود. بزرگان و صاحب نظران چیزهایی گفتند و شنفتند. من به سخنانی که گفته می شد متمرکز نبودم. من درکنار رهبر بودم و گاه باکم دلی به پوششم رنگ میباختم که مبادا سزاوار این میدان نباشد، ناپوشیده به نظر نیامده باشم. آهسته آهسته میان کمدلی و دلاوری خودم خودم را میزان نمودن، البته صمیمیت رهبر و شرافت او مرا به آرامش لازم رساند، قصه و سخنی که می گفت با همه متفاوت بود. حرف و سخن نیمه سیاسی و فرهنگی و اجتماعی در آن مهمانی یا دیدار جناب احمد مسعود دوساعت دراز شد. ازاین جا به بعد گزاره ها رویایی تر شدند:
ازمن بشنوید و باور نکنید: گزارش از «لحظهای که گذشته، حال را درآغوش گرفت»!
پس از نشست مقدماتی و دید و بازدیدها. بعد یک سفره بود. چند زن بودیم، ده ها مرد!
یک جوان بود که نام پدرش تاریخ معاصر افغانستان را با خود حمل می کرد. و میان ما، سرزمینی نشسته بود که هنوز زخمهایش تازه بود.
احمد مسعود با سادگی احوال ما را پرسید.
تبسم می کرد. گوش می داد.
و من نمی دانم چرا، اما درهمان نخستین دقایق، احساس کردم نگاهش فقط به آدم های روبه رویش نیست؛ گویی میخواست تمام میدان را ببیند، بشناسد و بپاید.
چقدر شبیه پدرش بود!
نه از آن جهت که بخواهم میان پدر و پسر مقایسهای بسازم؛ بلکه در آن نوع نگاه کردن، در آن سکوت های کوتاه، در آن گوش دادن پیش از پاسخ دادن، چیزی بود که مرا ناخواسته به یاد احمدشاه مسعود میانداخت.
نگاهی که انگار فقط چهره ی آدمها را نمیدید؛ پشت چهرهها را هم می جست.
در آن نگاه، برای من چیزی از پدری بود که زنان افغانستان سالهاست از دست دادهاند؛ چیزی آرامکننده، چیزی که نمیدانم چگونه نامش بگذارم.
شاید تسلی بود. شاید اعتماد. شاید هم فقط حس غریبی از اینکه کسی، بیآنکه چیزی بپرسد، بخشی از رنجت را فهمیده است. سخنهای ابتدایی ساده بود. احوالپرسی، تعارف، خندههای کوتاه، سخن از سفر و روزگار. اما همین سادگی، کمکم فضای مجلس را تغییر میداد.
هنگامی که سفره پهن شد، احمد مسعود نیز مانند یک مهمان معمولی درکنار ما نشست. برای تناول غذا تعارف میکرد؛ ما را به خوردن دعوت میکرد و میان آن همه رسم و تشریفات، ناگهان چنان طبیعی رفتار میکرد که گویی نه رهبریک جریان سیاسی، بلکه برادری از میان همان جمع است که سالهاست او را میشناسیم. و بعد، یک صحنه ی کوچک اما برای من بسیار بزرگ اتفاق افتاد. از کاسه ی بزرگ تر و مشترک، تکههای گوشت برداشت و برای هرکدام از ما گذاشت. شاید برای دیگری این فقط یک حرکت ساده باشد.
اما برای من پدر، برادرانم و … زنده کرده بود.
در فرهنگ ما، بعضی حرکات از صد سخن بیشتر معنا دارند.
گاهی یک لقمه، یک تعارف، یک دست دراز کردن، یک نگاه یا یک تبسم، فاصلهای را که سالها میان آدمها و نسلها ساخته شده، دریک لحظه کوتاه می کند. من در آن لحظه احساس کردم با این جوان همکاسه بوده ام، این جوان را پیش از این هم جایی دیدهام.
نه درعکسها. نه در تلویزیون و نه در خبرها! بلکه انگار در خاطرهای دور، برادری از همین مردم بوده است. و گمان میکنم هرکدام از آن چهار زن، به زبان و خاطره ی خودش، چیزی شبیه همین احساس را تجربه میکرد.
او درباره ی آینده سخن گفت.
از آزادی. از روزگاری که زنان افغانستان دوباره بتوانند آزادانه زندگی کنند، بیاموزند، کارکنند و برای آینده ی خود تصمیم بگیرند. سخنانش شاید از نظر سیاسی چیزهایی بود که پیشتر نیز شنیده بودیم؛ اما آن شب، این واژهها از پشت میز سیاست نمیآمدند.
از پشت همان سفره میآمدند.
از زبان جوانی که هم ابتدا و هم در سفره غذا درمیز چهار زن افغانستانی نشسته بود و درباره روزی حرف میزد که زنان این سرزمین دوباره سهم خود را از آینده پس بگیرند.
و من در دل خود میگفتم:
چه آیندهای؟ آیندهای که زنان در آن فقط شنونده باشند؟
یا آیندهای که خودشان درباره ی آن تصمیم بگیرند؟ شاید این پرسش را بلند نگفتم. اما در آن لحظه، برای من مهمتر از هر پاسخ سیاسی بود. بعد، اتفاقی افتاد که فضای آن شب را برای همیشه در خاطرهام ثبت کرد. نسرین گروس، بانوی مجاهد ـ مبارز و از زنان آشنای روزگار احمدشاه مسعود، احمد مسعود را در آغوش گرفت. این دیگریک دیدار سیاسی نبود. یک لحظه ی تاریخی بود.
لحظهای که گذشته، حال را در آغوش گرفت.
نسرین گروس، زنی هشتاد ساله که پدر او را میشناخت، پسر را در آغوش گرفته بود و اشک درچشم های ما چرخید، من به آن صحنه نگاه میکردم و احساس میکردم چیزی بیش از یک مادر، یک پسر، یک مبارز و یک رهبر در برابر ما ایستاده است. یک نسل، نسل دیگری را در آغوش گرفته بود. در آن آغوش، احمدشاه مسعود هم حضورداشت؛ نه به شکل یک فرمانده، نه درقاب عکس، بلکه در خاطره. در اشکهای نسرین. در سکوت ما. در نگاه احمد. درکلماتی که احمد به نسرین می گفت. در آن لحظه، برای چند ثانیه، دوشنبه دیگر دوشنبه نبود. ما در جایی میان گذشته و امروز افغانستان ایستاده بودیم. در جایی میان خاطره ی پنجشیر و غربت امروز.
میان زنانی که جنگ را دیدهاند و جوانی که اکنون بار یکی از سنگینترین نامهای تاریخ معاصر افغانستان را بر دوش دارد.
آن شب فهمیدم که گاهی تاریخ در کتابها اتفاق نمیافتد؛ پشت یک سفره اتفاق میافتد.
گاهی یک ملت در یک سخنرانی تاریخی دیده نمی شود؛ در اشکهای یک زن دیده میشود.
گاهی سیاست در بیانیهها نیست؛ در این است که یک رهبرجوان، میان دهها مرد صاحب نام، به سوی چهار زن برود و بگوید:
«من در میز بانوان می نشینم.!»
مانند مولانا که در مجلس سلجوق پنجم در میان مردمان ساده نشست و از صدر پرهیز نمود!
و شاید همین جمله ی ساده، برای من مهمترین جمله ی آن شب بود. من برای دیدن احمد مسعود آماده نبودم. اما او آمد. و به جای آنکه ما را به میز خود دعوت کند، خودش به میز ما آمد. شاید این تنها یک انتخاب ساده برای نشستن بود. اما برای من، به عنوان یک زن خبرنگار افغانستانی، معنایی فراتر داشت. در سرزمینی که زنان بارها از میز قدرت کنار گذاشته شدهاند، اینبار یک جوان سیاسی، یک رهبر مقاومت، وارث نام احمدشاه مسعود، جای خود را کنار زنان انتخاب کرد.
من نمیخواهم از یک حرکت ساده، اسطوره بسازم. روزنامه نگار باید فاصله ی خود را با ستایش حفظ کند. اما روزنامه نگار همچنین نباید از کنار حقیقتهای کوچک و انسانی بیتفاوت بگذرد. و حقیقت آن شب برای من این بود: در میان پنجاه چهره ی نامدار افغانستان، چهار زن نشسته بودند؛ و جوانترین چهره ی سیاسی آن جمع، به جای آنکه زنان را به حاشیه بگذارد، خودش به حاشیه ی آنان آمد و درکنارشان نشست.
شاید تاریخ درباره ی آن شب چیزی ننویسد. شاید فردا این دیدار در میان دهها خبر سیاسی گم شود.
اما برای من، آن شب در دوشنبه باقی خواهد ماند؛ با تبسم یک جوان، با نگاههای آرامش، با تعارفهای سادهاش، با تکههای گوشتی که از کاسه ی مشترک برای ما گذاشت، با سخن از آزادی زنان و مهمتر ازهمه، با آغوش نسرین گروس. آغوشی که در آن، پدر و پسر، گذشته و آینده، مبارزه و خاطره و یک نسل زن افغانستانی، برای لحظهای کوتاه به هم رسیدند و من که بدون هیچ امیدی برای دیدن احمد مسعود به آن مهمانی رفته بودم، با یک پرسش از آنجا بیرون آمدم: شاید هنوز در افغانستان، میان این همه زخم و شکست، چیزی از انسانیت باقی مانده باشد؛ چیزی که بتواند دوباره ما را دور یک سفره بنشاند.
آن شب، احمد مسعود به میز بانوان آمد.
و ما، برای چند ساعت کوتاه، افغانستانی را دیدیم که آرزو داریم روزی دوباره به آن برگردیم. مانند تلاش هایی که جناب جنرال ظاهر اغبر سفیر و نماینده مردم رنجور افغانستان در نام افغانستان کوچک تقلا می نماید.
آژانس خبری صدای پامیر












