آژانس خبری صدای پامیر، به قلم شهزاده دروازی
این نامه تحلیلی در باب بحران تریاک بهانه پاکسازی ظرفیت انسانی بدخشان، توسعه دامنهی نا امنی و پروژه امنیت، بهانه سرکوب سیستماتیک و خیزش خاموش مردم بجان رسیده ی بدخشان نگاشته شده است.
در گوشه ای از افغانستان که کوهستان نشین در سکوت سهمناک و سنگین خود داستانهای خشم و خون را روایت میکند، بدخشان زمین، دیگر تنها یک نام جغرافیایی نیست. بدخشان امروز به میدان نبردی بدل شده است که در آن مردم، خانه، خاک، خودی بودن، باور و هویتشان را در برابر تفنگداران بیگانه و بیگانه شدگان در خدمت تفنگ، یعنی آنانی که تهی از همدیاری و روح هموطنیاند و بشدت بیرحم، از دست میدهند.
در ماجرای تازهای که با نامهای «خاش، خشونت و خشخاش» قابل صورتبندی است، شاهد حلقهی دیگری از چرخهی خشونت هستیم که این بار با تمرکز ویژهای بر بدخشان، به دست طالبان در حال تداوم است. خشخاش بهانهای است و خاش، نشانهای از مقاومت سرکوبشده. طالبان، که اکنون با مرکزیت قندهار و تایید پنهان و آشکار کابل، سیاستی خصمانه در برابر مردم بدخشان اتخاذ کردهاند، درظاهر درپی پاک سازی مزرعهها از تریاکاند، اما در واقع در پی خاموشکردن صداهای مستقل، شورهای مردمی و حافظهی جمعی مقاومت اند.
در روزهایی که خانهها در آتش میسوزند و جوانان بدخشانی به جرم زیستن با غیرت و اندیشه، بیدادگاه به خاک سپرده میشوند، قاریان بیتدبیر و مأموران سرسپردهی نظام، حتی آلت این فعل شدهاند و خود برآتش افزودهاند. قاریان بدخشانی، امروز نه حافظان دین و مردم، بلکه منصور هاشمیهایی هستند که با اشارهی امنای بیگانه و مزدور، خانه به خانه در بدخشان میسوزانند، با تبر ایدئولوژی خشک، درختان هویت مردمان را میبرند، و ظرفیتهای انسانی این ولایت کهن را نابود میسازند.
آیا کسی میپرسد چرا مردم، حتی اگر به کشت خشخاش روی آوردهاند، دست به آن زدهاند؟ مگر نه اینکه بدخشان سالهاست در حاشیهی سیاست، اقتصاد و عدالت قرار دارد؟ مگر جز این است که نبود فرصت، فقر ساختاری و تحقیر سیستماتیک آنان را به این انتخاب کشانده است؟ خشخاش، در این جغرافیا یک ابزار بقاست، نه تبهکاری.
سربازانی که امروز با افتخار خانههای مردم را غارت میکنند و مردان و زنان را با تحقیر برزمین میکشند، نمایندگان مشروع هیچ عدالت و قانون نیستند. آنان مجریان برنامهایاند که هدفش تنها یک چیز است: به زانو درآوردن غرور افسانهای و سرنوشت ساز به حاشیه کشیده شدگان بنام مردم بدخشان!
اگربخواهیم نمونه شناسی و جنسیت این رفتارتبعیضی، تعصبی و ضد بدخشانی عاملان اصلی سرکوب بدخشان را که ازطریق نیروی نیابتی محلی صورت می گیرد و این نیرو عمدتا قاریان بدخشانی اند، بخوبی دریابیم؛ به رویدادهای پیشینهی همانند امروز اشاره می کنیم، تا فهم خواننده بجوشد و از نهر فراست و کیاست مردان میادین سیاست پیشینه بدخشان استمداد بگیرند. در تاریخ افغانستان و منطقه، موارد مشابهی با آنچه امروز دربدخشان رخ میدهد، بهکرات دیده شده است. غالبا سرکوبهای سیستماتیک، به بهانههای دینی، سیاسی یا اقتصادی؛ بهویژه در مناطق دورافتاده و حاشیهای همواره بخشی از سیاستهای حکومتهای مرکزی یا نیروهای شبه نظامی بوده است. در زیر به چند نمونه تاریخی اشاره میکنم که از هر جهتی شباهتهایی با وضعیت کنونی بدخشان دارند:
۱. سرکوب غیر انسانی و ناروای هزارهها در زمان عبدالرحمان سیاه (قرن ۱۹)
زمینه این سرکوب در مناطق مرکزی افغانستان (هزارستان امروزی) که از نظر مذهبی و قومی با قدرت مرکزی تفاوت داشتند. در دهه ۱۸۹۰، امیر عبدالرحمن خان، به بهانه «سرکشی» و «تمرد»، لشکرکشی گستردهای به هزارستان کرد. به یاری تاریخ و روایت حافظه جمعی مردم افغانستان، ۶۰ درصد جمعیت هزارههای افغانستان حذف شدند. سرانجام آنچه با هزارههای این سرزمین رفت:
- اعلام جهاد در برابر هزارهها
- کوچ اجباری مردم از مناطق بومیشان
- مصادرهی زمینهای مردم بومی
- قتلعام های دسته جمعی
- بهکارگیری خشونت ضد فقه جعفری و زبان دینی برای توجیه سرکوب
- حذف و خونریزی ۶۰ درصد این طایفه شریف
۲. سرکوب مقاومتهای محلی در دورهی حفیظ الله امین (دهه ۶۰ هجری خورشیدی)
شیوهی غلبهجویان و تمامیت خواهان، استفاده از زور برای تسلط سیاسی، قرار گرفتن گروهی خاص که در حاشیهی قدرت، بوده و هستند. بهانه جویی مذهبی و اقتصادی برای سرکوب. سرکوب مقاومتهای محلی در دورهی حفیظ الله امین (دهه ۶۰ هجری خورشیدی)، این رویداد با زمینه ی کودتای ثور به تحقق رسید. دولت کمونیستی سعی کرد اصلاحات ارضی و فرهنگی را در سراسر افغانستان اعمال کند. در مناطق مختلف، مردم با اجرای سیاستهای دولت مخالفت کردند و حکومت بارویکرد های زیر با شدت عمل پاسخ داد:
- بمباران مناطق غیرنظامی بخصوص در پنجشیر
- اعدام های دستهجمعی در بدخشان، پنجشیر، نورستان، غزنی، ننگرهار و دیگر ولایت ها
۳. سرکوب تاجیکان در شمال توسط طالبان در دهه ۱۳۷۰ (دهه ۱۹۹۰ میلادی)
دولت مرکزی، هرگونه مقاومت را “دشمنی با پیشرفت” یا ” ارتجاعطلبی” خوانده و با ابزار نظامی سرکوب کرد. مانند امروز که طالبان مردم بدخشان را “یاغی”، “قاچاقچی” یا ” نامطلوب و گاه مرتد” مینامند. پس از پیشروی طالبان، مناطق شمال افغانستان که عمدتاً غیرپشتون و مقاومتگرا بودند، در مرکز توجه قرارگرفتند. همه رویدادهای این نواحی و منطقه که در جلوه دشمنی آشکار با مردمان آنجا صورت گرفته است؛ ذیلا در شمال کشور بسیار توجه اند:
- قتلعام درمزارشریف، قطع برق و تدارکات به پنجشیر، و اجرای برنامه های پاکسازی قومی.
- استفاده از قدرت نظامی برای تسلط کامل، بیرحمی آشکار در برابر مردم بومی، نادیدهگرفتن ظرفیت انسانی مناطق مقاومتپذیر، و استفاده از زبان ایدئولوژیک برای مشروعیت بخشی به جنایت.
۴. تاریخچهی قاچاق تریاک در مناطق حاشیهای
در بسیاری از مناطق کوهستانی افغانستان (از جمله بدخشان، هلمند، و نورستان)، کشت خشخاش همواره راهی برای بقا در اقتصاد فقرزده بوده است. تلاشهای دولتها و نیروهای خارجی برای ریشهکن کردن خشخاش (بدون ایجاد جایگزین اقتصادی) معمولاً با مقاومت شدید محلی روبرو شدهاند. در برخی موارد، عملیات نابودسازی خشخاش تنها پوششی برای اعمال قدرت و تسویه حسابهای سیاسی و قومی بوده است.
این نامه، نه به امید بیداری حاکمان، بلکه به نیت ثبت حقیقت نگاشته شده است. برای آن روزی که شاید دوباره تاریخ نوشته شود، و باید روشن باشد که در بدخشان چه گذشت، چه کسانی سوزاندند، و چه کسانی سوختند. تا آن روز، مردم بدخشان با همهی خشم، غم و حتی خاکآلودگی دستان شان از خشخاش؛ سزاوار حمایت اند، نه سرکوب.













